اوقات شرعی

 

آخرین اخبار

11. ارديبهشت 1399 - 10:46   |   کد مطلب: 33047
به روایت مهدی صدیقی- همرزم شهید
یک پاسدار جانشین 15 پاسدار
روایت مهدی صدیق همرزم شهید حمید حجه فروش را در زیر می خوانیم.

به گزارش صبح الوند، تابستان سال 1360 به همراه تعدادی از بسیجیان و 15 برادر سپاهی از همدان عازم منطقۀ مهران شدیم. مأموریت ما تحویل گرفتن خط مهران بود.

 

دو روز قبل از شروع مأموریت در اردوگاه گلان نزدیک مهران به سر بردیم بنا به دلایلی دستور بازگشت پاسدار ها را اعلام کردند. من ماندم و چند نفر نیروی بسیجی مستأصل بودم که دست تنها چه کار کنم؛ رفتم که خط را بررسی کنم شخصی، فردی را که دست مصنوعی داشت به من نشان داد و گفت:«ازبچه های همدان است.» گفتم:« اینجا چه کار می کند؟» گفت:« از قبل آمده. چند روزی هست که اینجاست. » .» گفتم:«اسمش چیه؟» گفت:« حمید حجه فروش. »

 

بعد از سلام و احوال پرسی گفتم:«برادر حجّه فروش می خواهید برگردید؟» گفت:« چند لحظه پیش بله ولی الان نه. هرکاری از دستم برآید دریغ ندارم. نگران نباش. با کمک خدا کارها روبه راه می شود.» در حین گفت و گو در این فکر بودم که او چطور می تواند با یک دست هم به امور شخصی خود رسیدگی کند و هم در این گرمای طاقت فرسا و این کار دشوار به جای 15 نفر مرا کمک کند.

 

 

بعضی ها دنبال یک ترکش ریزی بودند که سریع برگردند و یکی هم مثل او با وجود این که مأموریتش تمام شده و راحت می توانست شانه خالی کند اما با احساس مسئولیت بالا، فرشتۀ نجات من در آن موقعیت سخت می شود.

وجود حمید، بردباری وآرامشش، اراده و قوت قلبم را بیشتر می کرد. با کمک حمید خط را کامل بررسی کردیم. نام آن منطقه«بانی شیطان» بود. که بچه ها اسمش را «بانی رحمان» گذاشته بودند. عبور و مرور در بعضی ارتفاعات سخت بود. با کمک حمید امکانات، مهمات وتغذیۀ نیرو هارا به وسیلۀ قاطر بالا می بردیم. سنگر به سنگر می رفت تا بسیجی ها را توجیه کند.

 

کار محوله را برایشان توضیح می داد. نیرو ها را مستقر کردیم. شهید سماوات آن موقع بسیجی بود، یک قسمت از خط را به او سپردیم. سعید چیت ساز و امیر خجسته را در دهنۀ مهران معروف به دوازده سنگر گماردیم. شهید عین علی همراه بچه های مشهد مین های دشمن را جمع می کردند. وظیفۀ دیگر بسیجی هارا نیز مشخص کردیم. حمید خیلی با حوصله و سعۀ صدر مرا یاری رساند.

 

اگر مشکلی داشتم با دیدن استقامت وشکیبایی حمید از بازگو کردن آن خجالت می کشیدم و حتّی فکرش راهم تکرار نمی کردم. حمید انگیزۀ من و دیگر رزمندگان را بیشتر می کرد. گویی او در معامله ای که با حق کرده بود خودش را بدهکار تر می دانست. حال که معشوق به او توجّه داشته و یک دستش را خریده پس اونیز باید احساس تکلیف بیشتری می کرد و قدم های بزرگتری بر می داشت تا محبوب خریدار جانش شود.

 

 

دیدگاه شما